تبليغاتX
دستور زبان عشق

دستور زبان عشق

The Grammer Of Love

سلام آخر

انگار همین دیروز بود که این وبلاگ رو راه انداختم.
تمام روزاش خاطره هست مخصوصاً لحظه های قشنگ ۸۷.
تموم شد. شاید یه تحولی نیاز باشه.

خداحافظ.

*Isn't Important*

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:50  توسط مریم.د  | 

ماه محبوب

بی سرانگشت من گل بی حالتی
رازی از من نپرس تو که بی طاقتی
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط مریم.د  | 

پیله های پرواز

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها

ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی

........

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط مریم.د  | 

حس خوبی دارم...

حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند


حس میکنم قطره قطره, نم نمک عاشقم میکنی


بارن که می بارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی


باران که می بارد باز با ترانه یا بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم


عاشق تر از گلبرگ


عاشق تر از شبنم


عاشق تر از حرفهایی که روزهای بارانی زیر چتر گفتم,


و از اسمان چتر بالاتر نرفت


باران اسمان را فریب میدهد که به زمین دل ببازد


و زمین فریب میخورد


تا اسمان دل خوش کند به عشوه های پنهانی,


در این باران کوتاه که بلند تر از احساس دوری توست


حس خوبی دارم حتی اگر ابر خورشید را پنهان کند


و باران گریه هایم را,


حس خوبی دارم به تو که نزدیکی....

(( فرزاد حسنی ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط مریم.د  | 

نامه ای از طرف خدا

بنام خدا
نامه ای از طرف خدا …
امروز صبح که از خواب بیدار
شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب…،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو…به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی …  دوست و دوستدارت: خدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:6  توسط مریم.د  |